سلام بهترین های من
نمی دونید چقدر نفس کشیدن تو هوای شما لذت بخشه .
راستش ایام امتحاناته و من با کلی مشغله خیلی فاصله گرفتم از دنیای خوب نوشتن .
دیشب دنبال یه جزوهء درسی ِ قدیمی بودم که یکی از نوشته های دوسال و نیم یا سه سال پیشم رو تصادفاً پیدا کردم . حس و حالش اصلاً شبیه حال و هوای امروزم نبود اما برای عزیزتر از عزیزی خوندمش و اون مهربون ازم خواست که برای شما هم بخونمش ! نمی دونم چرا ولی چون خواست ، می نویسم :
*****************
آمدی؟
هیچ می دانی چقدر انتظارت را کشیدم؟
صدایم را نمی شنیدی یا دلت از سنگ شده بود؟
آن شب که آسمان حتی یک ستاره هم نداشت ، تو هم چشمانت را بسته بودی تا هیچ روزنهء نور و امیدی نباشد؟ هان؟!
خوب می دانم . می دانم که خیلی ناز می کنی ، ولی به وقتش چنان سر زده و بی دعوت می آیی که آدم بُهت زده می شود .
خوب شد آمدی . داشتم از دلتنگی و خستگی می پوسیدم . با اینکه فقط وعدهء آمدنت را شنیده بودم و هرگز ندیده بودمت ، اما می دانستم چه خوش قدمی هستی. می شناختمت. دیدی که تا آمدی فهمیدم تو هستی؟! حتٌی صدایت برایم آشنا بود.
امروز پشت پنجرهء اتاقم یک جفت کبوتر سفید نشسته بودند. می دانستم خبر خوشی خواهم شنید. آن دو را به فال نیک گرفته بودم.
دوست دارم تو بگویی. بگویی چه شد که آمدی؟ دعای کدام شبم به گوشت رسید؟ کدام سپیده خبر چشم به راهی ِ مرا به تو داد؟ دوست دارم بدانم، که به دیگران هم بگویم ، هرچند بعد از تو با کسی حرف نخواهم زد! شاید نوشتم . شاید هم نه . اصلاً نمی دانم چرا حالا که دیدمت، دوست ندارم راز ِ آمدنت را برای کسی فاش کنم .
چقدر دوستت دارم. دوستت داشتم. تو این را می دانی. یک عمر این را می دانستی که اینقدر دیر آمدی . راستی شاید بقیه هم که تو را دیدند، همین حال را داشتند که از آمدنت هیچ نگفتند و ننوشتند. آری! حالا می فهمم چرا هرکس تو را درک کرد، برای همیشه خاموش شد. ما آدم ها انحصار طلبیم. همه چیزهای خوب را برای خودمان می خواهیم. فقط خودمان. من هم آدمم.
وای چقدر حرف می زنم! تقصیر خودت است که اینقدر دیر کردی. چقدر شب ها که نخوابیدم و گفتم: بیا ... بیا ...؟ چقدر خدای هردومان را صدا کردم و گفتم : غیر از تو هیچ نمی خواهم؟ حتماً می شنیدی. تو آنجا بودی. ولی خوب... چه می شود کرد؟ حالا که آمدی، چقدر حالم بهتر شده است .
گوش کن! همه جا ساکت است. حتٌی صدای قلبم هم دیگر نمی آید. آن شب ها که می گویم صدایت می کردم، همه جا هم که ساکت بود، این یک صدای مزاحم -که به دنبالش صدای نفس های پی در پی ام را هم باید اضافه کنی- ولم نمی کرد. اما امشب هیچ صدایی جز صدای سکوت ِ تو نیست.
چه هوایی! من همیشه از سرما بیزار بوده ام. حالا ببین از این نسیمِ خنکی که همراهت آوردی چه لذٌتی می برم! تو چه خوبی. چقدر دوست داشتنی هستی. فکر می کردم همهء این چیزها را درباره ات می دانم اما حالا می فهمم که هیچ نمی دانستم. همه می گفتند که "خواب"، همان تو هستی اما من خوب می دانستم که هیچ شباهتی به خواب نداری، به همین خاطر
شب ها نخوابیدم در انتظارت، ای " مرگِ " نازنین !!!
*****************
دلم می خواد حتماً دربارهء این پست نظر بدید .
همدیگر رو از دعا فراموش نکنیم .
یاعلی

