تبليغاتX
این یک شعر نیست
جمعه 11 آبان1386
بهترین لحظهء عمرم

 

بدون شرح !

 

+ 16:17
پنجشنبه 18 مرداد1386
پیمانه پروانه شد

 

سلام

براتون پیش اومده که از فرط بغض و هیجان ، وقتی می خواین حرف بزنید ، کلمه ها مثل پاره چوب روی موجای دریا هزار پیچ و تاب بخورن تا از گلوتون بیرون بیان؟

پیمانه - خواهری که اگه نبود ... - رفت مکه .

من نمی دونم پاک تر از پاک چی می شه ، فقط می دونم که پیمانهء مهربونم ، پروانه شد !

آبجی من چی بگم وقتی تو ، درست روزی محرم می شی که در کعبه به روی فرشته ها باز می شه ؟

خیلی دوست دارم .

 

یاعلی

 

+ 21:19
پنجشنبه 30 فروردین1386
عطر گل یاس !

 

 

اول تو سخن بگو ، که آغاز توئی

جادوی سخنگوی سخن ساز توئی

من در سخنم اگر به پرواز آیم

ای بال سخن ، مجال پرواز توئی ! ۱

 

سلام .

این روزا زیباترین بهار عمرم رو سپری می کنم و

نمی دونم چطور خدای خودم رو به خاطر همهء

بهترین هایی که بهم داده شکر بگم .

عشق ، نعمت و رحمت بزرگیه که اگه از سینمون

کوچ کنه ، هیچ ثروتی نمی تونه جاشو بگیره و من

به لطف اون که مهربون ترینه ، هر روز عاشق ترم!

دیر اومدم که با یه غزل بیام ولی این روزا نفس

نفسم شده ترانه ، نمی دونستم با چه وزن و

آهنگی بنویسمشون .

سال تحویل امسال برای اولین بار بود که از شادی

جیغ نکشیدیم و هلهله نکردیم . خدا سر هفت

سینمون نشسته بود و همه از فرط شوق برای

اولین بار وقت سال نو اشک ریختیم .

خواستم تفاُلی به حافظ بزنم ولی دستم سمت

قرآن رفت و ...

¤¤... پس دعای شما را اجابت کرده (وعده داد) که

من سپاهی منظم از فرشتگان بر شما می فرستم و

این فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آنکه مژدهء پیروزی

باشد و دل های شما را مطمئن  سازد که نصرت و

پیروزی نیست مگر از جانب خدا که خدا در کمال

قدرت و حکمت است.¤¤ ۲

شما اگه جای من بودید چی می گفتید؟!

برام دعا کنید که قلباً اعتقاد دارم ، هر اونچه خیر در

زندگیم هست ، از دعای عزیزانمه و حضور عشقی

توی قلبم که با تمام عالم و دنیا عوضش نمی کنم!!!

این شعر رو خوندم و دیدم شاید اگه منم می

خواستم توی این حال و هوا شعر بگم ، همین حرفا

رو می زدم .

 

بهاری تازه ای در روز های زرد و تکراری

که در گلدان دستت فرصتی از عاشقی داری

 

و چشمانت تمام آسمان را در خودش دارد

تمام آسمان ، راه فرار از چار دیواری!

 

و لبخندی که آغاز تمام مهربانی هاست

سلام عشق ،فروردین باران می شود ،آری... ۳

 

قبل از خدا حافظی دلم می خواد به پیمانه - خواهر

یکی یه دونهء مهربونم-بگم : اگه نبودی شاعر نمی

شدم ! دوسِت دارم .

 

یاعلی

 

 

۱- م . سالک  

۲ - آیات ۹ و ۱۰ سورهء مبارکهء انفال. 

۳ - سرکار خانم نوشین نامداری.

 

 

+ 18:1
دوشنبه 21 اسفند1385
بهاریه
 

سلام

یه سلام سبز .

فقط بهاری ام . هیچی تو سرم نیست ولی می خوام درست مثل خود درختا جوونه بدم . می خوام مثل خود ابرها ببارم . می خوام مثل نسیم فروردین ...

من که نمی تونم مثل نسیم بهار سبک و نرم باشم و بوی بارون بیارم سر هفت سین سادگی شما ولی مهم دله . دلی که می خواد . دلی که می خواد براتون آرزوهای بهاری داشته باشه .

نمی دونم چرا به رسم دعاهای باصفای بچه ها ، هوس کردم برای مریضا دعا کنم . برای همهء اونایی که با تمام قلبشون می خوان دور هم سالو تحویل کنن ولی از این آرزو فقط سهمشون دو تا دسته که رو به آسمون آدرس خدا رو نشونی می ده .

برای همه بهاری بهاری تر از همیشه می خوام .

ببخشید که خوب ننوشتم .

دوستون دارم . اونقدر که الآن درست وقتی که اصلا وقت نوشتن نیست اومدم بهتون بگم :

سال نو با دلی نو مبارک .

 

یاعلی

 

 

+ 18:0
پنجشنبه 28 دی1385
از سال های پیش !
 

سلام بهترین های من

نمی دونید چقدر نفس کشیدن تو هوای شما لذت بخشه . 

راستش ایام امتحاناته و من با کلی مشغله خیلی فاصله گرفتم از دنیای خوب نوشتن .

دیشب دنبال یه جزوهء درسی ِ قدیمی بودم که یکی از نوشته های دوسال و نیم یا سه سال پیشم رو تصادفاً پیدا کردم . حس و حالش اصلاً شبیه حال و هوای امروزم نبود اما برای عزیزتر از عزیزی خوندمش و اون مهربون ازم خواست که برای شما هم بخونمش ! نمی دونم چرا ولی چون خواست ، می نویسم  :

 

*****************

 

آمدی؟

هیچ می دانی چقدر انتظارت را کشیدم؟

صدایم را نمی شنیدی یا دلت از سنگ شده بود؟

آن شب که آسمان حتی یک ستاره هم نداشت ، تو هم چشمانت را بسته بودی تا هیچ روزنهء نور و امیدی نباشد؟ هان؟!

خوب می دانم . می دانم که خیلی ناز می کنی ، ولی به وقتش چنان سر زده و بی دعوت می آیی که آدم بُهت زده می شود .

خوب شد آمدی . داشتم از دلتنگی و خستگی می پوسیدم . با اینکه فقط وعدهء آمدنت را شنیده بودم و هرگز ندیده بودمت ، اما می دانستم چه خوش قدمی هستی. می شناختمت. دیدی که تا آمدی فهمیدم تو هستی؟! حتٌی صدایت برایم آشنا بود.

امروز پشت پنجرهء اتاقم یک جفت کبوتر سفید نشسته بودند. می دانستم خبر خوشی خواهم شنید. آن دو را به فال نیک گرفته بودم.

دوست دارم تو بگویی. بگویی چه شد که آمدی؟ دعای کدام شبم به گوشت رسید؟ کدام سپیده خبر چشم به راهی ِ مرا به تو داد؟ دوست دارم بدانم، که به دیگران هم بگویم ، هرچند بعد از تو با کسی حرف نخواهم زد! شاید نوشتم . شاید هم نه . اصلاً نمی دانم چرا حالا که دیدمت، دوست ندارم راز ِ آمدنت را برای کسی فاش کنم .

چقدر دوستت دارم. دوستت داشتم. تو این را می دانی. یک عمر این را می دانستی که اینقدر دیر آمدی . راستی شاید بقیه هم که تو را دیدند، همین حال را داشتند که از آمدنت هیچ نگفتند و ننوشتند. آری! حالا می فهمم چرا هرکس تو را درک کرد، برای همیشه خاموش شد. ما آدم ها انحصار طلبیم. همه چیزهای خوب را برای خودمان می خواهیم. فقط خودمان. من هم آدمم.

وای چقدر حرف می زنم! تقصیر خودت است که اینقدر دیر کردی. چقدر شب ها که نخوابیدم و گفتم: بیا ... بیا ...؟ چقدر خدای هردومان را صدا کردم و گفتم : غیر از تو هیچ نمی خواهم؟ حتماً می شنیدی. تو آنجا بودی. ولی خوب...  چه می شود کرد؟ حالا که آمدی، چقدر حالم بهتر شده است .

گوش کن! همه جا ساکت است. حتٌی صدای قلبم هم دیگر نمی آید. آن شب ها که می گویم صدایت می کردم، همه جا هم که ساکت بود، این یک صدای مزاحم -که به دنبالش صدای نفس های پی در پی ام را هم باید اضافه کنی- ولم نمی کرد. اما امشب هیچ صدایی جز صدای سکوت ِ تو نیست.

چه هوایی! من همیشه از سرما بیزار بوده ام. حالا ببین از این نسیمِ خنکی که همراهت آوردی چه لذٌتی می برم! تو چه خوبی. چقدر دوست داشتنی هستی. فکر می کردم همهء این چیزها را درباره ات می دانم اما حالا می فهمم که هیچ نمی دانستم. همه می گفتند که "خواب"، همان تو هستی اما من خوب می دانستم که هیچ شباهتی به خواب نداری، به همین خاطر

شب ها نخوابیدم در انتظارت، ای " مرگِ " نازنین !!!

*****************

دلم می خواد حتماً دربارهء این پست نظر بدید .

همدیگر رو از دعا فراموش نکنیم .

 

یاعلی 

 

+ 17:27
جمعه 8 دی1385
زمستان است .
 

سلام

تا همین چند دقیقهء پیش اصلاً فکر نمی کردم بیام و چیزی بنویسم . نمی دونم دقیقاً چی می خوام بنویسم .

برفِ امروز غروب حال و هوامو عجیب زمستونی کرد . انگار باورم شد امسال هم به فصل آخر رسید . از عصر تا حالا فقط دارم به ماه های گذشته و اتفاق های عجیب و باورنکردنیش فکر می کنم . انگار همه چیز تداعی ورق های انباشتهء تقویمم شده که تا همین امروز چندان توجهی به انبوهی برگه های باطله اش نداشتم . (باطله)؟ نه ! خدا نکنه . منظورم صفحه های گذشته اش بود .

چه برفی اومد . به خدا حال آسمونو می فهمیدم وقتی هق هق می کرد . یه جوری بود . انگار خودش هم نمی دونست واسه چی اینجور داره زاری می کنه . اصلاً فقط می خواست بباره . مثل خیلی وقتای خودمون که تلنگر می خوایم واسه سبک شدن ! آخ که چی می شد اگه آدما همون قدر که به گریه های وقت و بی وقت و بی بهونهء آسمون عادت دارن ، به همدیگه حتی به خودشون اجازه می دادن گاهی دلی آروم کنن و ببارن .

زمستونه! دیگه راست راستی فصل آخر سال و ... واااااااااای یعنی یک ماه دیگه دوستی من و شما یک ساله می شه ؟؟؟!!! باور نکردنیه.

چقدر خوشحالم که سبزیِ تمام این روزها بودید و تمام لحظه هامو رنگی کردید .

گرم شد وجودم . زمستون هم حریفتون نیست .

 

(اگه توی نظرسنجی شرکت کنید، خیلی خوشحال می شم) !

یاعلی

 

 

+ 0:44
سه شنبه 2 آبان1385
پدر - مولا - فطر

 

به نام او

 

دلم بارانی شد آن روز که چهلمین سالگرد میلادت با ولادت مولایمان مقارن گشت و امروز که طوافی هفت ساله از آن خجسته اتفاق می گذرد ، تولدِ آسمانیت را در فطر تبریک می گویم .

خداوند به لهجه ای فصیح تر از قرآنش تو را سروده است پدرم !

 

بی شک سلیقهء خود را به رخ می کشیده است

در روز خلقت تو ، گمانم خدای تو ...

 

سایه ات مستدام - تولدت مبارک

 

  

 

(عید همهء شما نازنینان همیشه همراه هم مبارک . همدیگه رو دعا کنیم) !

 

یاعلی

 

+ 9:16
چهارشنبه 19 مهر1385
یک مثنوی از من و خودم !!! (۱۱۰)
 

سلام

گاهی یه اتفاقایی می افته که آدم هیچ جور نمی تونه ازشون حرف بزنه ، حتی نمی تونه خودش درست بهشون فکر کنه !

یه اتفاق توی ژرف ترین نقطهء روح ، توی قرمزترین جریان خون ، توی گرم ترین نفس ها ، توی موندگارترین ثانیه ها ... اصلاً چی دارم می گم ؟ یه اتفاق شیرین تهِ تهِ تهِ دل!

اون وقته که کسی حرفت رو نمی فهمه ، احساست رو درک نمی کنه و اون وقته که میای و می نویسی ، هرچند این دفعه اطمینان نداری بتونی حقّ مطلب رو ادا کنی !!!

 

 

غزل این بار ،حالم را نفهمید

کسی معنای فالم را نفهمید

 

تمام ِخاطرم خاکستری شد

نفس در عمق جانم بستری شد

 

شبم از کوچه های خواب برگشت

لبم از چشمه ات ،بی آب برگشت

 

لغت در تار و پودم موج برداشت

خیال ِ از تو گفتن ، موج برداشت

 

تو را در بیسُتون فریاد کردم

وَ از فرهاد ، شیرین یاد کردم

 

برایت مثنوی از جان سرودم

من از دریای بی طوفان سرودم

 

تو از جنسی که می گفتم نبودی

تو را هرجا که می جُستم ، نبودی

 

تمام  واژه ها  را   پاک  کردم

به غیر از تو ، جهان را خاک کردم

 

ولی بغض ِکلامم ، وا نشد باز

زبان ِ شعر من  شیوا  نشد باز

 

حضورت را به جانم ، جا کُن ای عشق

مرا - گم گشته ام - پیدا کن ای عشق

 

و دیگه اینکه شبای قدر نزدیکه . باشه که حضرت ِ دوست ، توی این شب های بهشتی ، بهترین تقدیر رو برامون رقم بزنه .

 

یاعلی

 

 

+ 18:46
سه شنبه 28 شهریور1385
این بار به شادی رنگ های پائیز نه غم خزان !
 

سلام

معمولاً وقتی تصمیم به نوشتن می گرفتم ، که یه چیزی تو ذهنم باهام کلنجار می رفت . اما این بار ...

شاید بوی مِهر ، منو یاد ِ باغ ِ بی خزون حضور شما انداخت .

***********

هرسال دَم دَمِه های پائیز ، یه حال بدی میومد سراغم . انگار تموم ِ بادهای سرد می وزیدن به من تا ابری بشم ، بی برگ بشم ، سرد بشم و خلاصه برم که زمستون بشم .

اما امسال خیلی خوبم . خزون فقط زده به غصٌه هام.

می بارم ، اما نه از غم . می وزم ، اما نه با درد . می ریزم ، اما نه از بارِ ِ سنگین ِ دلتنگی . 

امسال پائیز رنگارنگم کرده ، پائیز خوش عطر و قشنگم کرده و من هر چی فکر می کنم ...                                                            

(خوبه که خوبم . اینکه "چرا خوبم" زیاد گفتنی نیست)

تو چی ؟ بوی نم و بادِ پائیز واسهء تو چه حسٌ و حالی کادو آورده؟

دوست دارم هرکی هرچی از مِهر گرفته ، بذاره وسط و باهم بشیم یکی از هزار رنگِ این روزا ! 

موافقی ؟

پس ... یاعلی

 

+ 18:20
جمعه 23 تیر1385
سلام به خودم
سلام

این بار سلام به خودم

سلام به خودم که ...

نمی دونم به دنیا اومدن و توی دنیا موندن ، سخت ترین کاره یا آسون ترین ؟

 نمی دونم اصلاً چرا ...؟

اونقدر فکرم پراکنده و آشفته است که حتی نمی تونم یک جمله رو تکمیل کنم .

به هرحال دعا کنید همه مون حتی اگه یه روز ، اما با آرامش باشیم ...

به قول مسافرشبhttp://www.mosafar-shab.blogfa.com/(تولدم مبارک) !

 

یاعلی

 *****************

*** انٌا ‌أعطَیناکَ الکوثرَ ***

امروز بهشت بوی یاس گرفت و گهوارهء تمام کودکانِ بی تاب ، تاب برداشت !

آری ، امروز (مادر) خلق شد .

عیدتان مبارک .

یاعلی

 

+ 12:22
یکشنبه 7 خرداد1385
همه چیز زیبا بود !
سلام بهترین های من

چقدر خوبه آدم سرمایه هایی مثل شما داشته باشه ، یک عالمه دل ، یک عالمه عشق ، یک عالمه ...

خیلی خوبید ، حقیقتش اونقدر خوبید که نگران می شم لیاقت این همه محبت رو نداشته باشم .

۱۵ - ۱۶ روز پیش عازم شدم ، خیلی ذوق داشتم ، براتون از حال پیش از رفتنم نوشته بودم اما ... اصلاْ اونی نبود که فکر می کردم . نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم اما بسم الله می گم تا ببینم چی از آب در میاد!

سحر بود که از تو آسمون نور نقره ای حرم پیامبر به چشم هام فرمان رگبار داد و به قلبم دستور تیربار . تازه فهمیدم چرا فقط قلب آدم توی قالبی درست شبیه قفس قرار داره ، که اگه قفس نبود ...

نماز صبح رفتیم حرم ، سنگ های سفید مرمر ، سجادهء اشک ها بودن ، نه ! فکر نکنید مثل حرم امام خودمون به پنجره های این حرم گره های سبز عشق و نیاز می بینید ، فکر نکنید بوی گلاب التماس ها و بوسه های زائرین همه جا رو پر کرده ، نه! شاید احساس من بود اما کاش اون حرم اینجا بود . بگذریم . من گمون می کردم وقتی مسلمونی بره زیارت پیامبرش احساس غربت نکنه اما چیزی که دلم رو لرزوند نه تنها غربت خودم ، که غربت صاحب خونه بود ! همه چیز مدرن و مجلل و زیبا اما حرمت حرم با عشق حفظ نمی شد ، مثل قوانین یک پادگان بود . شاید همین احساس قلبت رو شکننده و روحت رو رقیق می کرد . همهء حرفات از چشمات جاری می شدن و زبونت می رفت به غار سکوت . دیگه ... دیگه فکر کنم باید از بقیع بگم ؟! اما نمی گم . چیزی ندارم که بگم . می دونستم کسی نمی تونه از آوار زلزلهء دیدارش در امان بمونه اما نمی دونستم این زلزله حتی آوار رو هم ویرون می کنه . مثل خود بقیع ،  دلت با خاک و خاکستر یکی می شه وقتی می بینیش . من نمی دونستم مظلومیت و غربت یعنی چی ؟ به خود خدا ، تو هم اگه اونجا رو ندیدی ، نمی دونی یعنی چی !

 سه بار توی این سفر احساس کردم کاش جای این اشکا بودم که می ریزن زمین و توی گرمای این خاک با هوای اینجا یکی می شن ، یه جا بقیع بود ، یه جا مقابل خونهء خدا بود که هیچی جز هق هق به داد حنجره ات نمی رسید و یه جا هم ... باز هم تو مدینه ، یه جا جلوی یه در کوچولو توی یه پارک بود که اگه بهت نمی گفتن نگاه کن ... یه دری که فقط نقش گل گرفتهء اون توی آجرهای رنگین پارک بهت می گفت اینجا مسجد دختر پیغمبر بوده ! نه . نمی شه حرف زد ، نمی شه .

گفتن لباس احرام بپوشید که بریم مسجد شجره و محرم شیم ، لباس برام بزرگ بود، خیلی بزرگ ، من هیچ وقت اون همه خودم رو کوچک ندیده بودم ! چه حرفایی می زدن از پاکی کسی که اون لباس به تنشه ! چیا می گفتن از کسی که داره می ره مکه! یا اونا خطا می گفتن یا من اشتباهی توشون ورق خورده بودم . اینو از ته ِ دلم می گم . از شجره لبیک گفتیم و نیت کردیم و صدای قدمروی دل هامون رو تو سینه هامون شنیدیم وسحر کعبه رو لمس کردیم !

همه چیز زیبا بود ولی زیبایی که تو بیداری ملموس نبود . تمام ثانیه ها طعم گس رویای دم ِ صبح می داد .

خیلی خوب بود و من هر آن به یاد همهء اون هایی بودم که گفتن : (التماس دعا)

حالا ... التماس دعا !

یاعلی

 

+ 12:48
یکشنبه 31 اردیبهشت1385
گفتنی نیست !
سلام

این بار به خدا گفتنی نیست .

الآن توی هتلی روبروی مسجدالحرام هستم . صبح ساعت ۵/۱ رسیدیم مکه . از مدینه و غربتش وقتی رسیدم تهران مفصل براتون می نویسم اما از حال و هوای سحر امروز حیفم اومد بی خبرتون بذارم . تجدید وضو کردیم و رفتیم حرم . مدیر کاروان گفت سرهاتون را کاملا پایین بگیرید تا ما بهتون بگیم . وقتی گفتن نگاه کنید ...

وای ! فقط می شد سجده کرد و اشک ریخت .

(چقدر واژه ها حقیرند)

به خدا به یاد همه بودم . تا نیاید باور نمی کنید که اینجا ، اولین حاجتی وجود نداره  ، آدم گنگ می شه . تمام آدم هایی که در طول عمرت دیدی بی نوبت روی پرده سیاه کعبه چهره هاشون نمایان می شه . حتی نمی تونی بفهمی کدوم اول اومدن و بعد حتی به یاد اونهایی میفتی که تا حالا ندیدیشون ! تنها چیزی که وجود نداره خودتی و تنها چیزی که هست ... نمی دونم اسمش چیه ؟ اما اینجا به حق خونهء خداست .

یاعلی

 

+ 17:34
سه شنبه 19 اردیبهشت1385
و حالا مسافرم .
باز هم سلام

این دفعه یه سلام با یه دنیا حس غریب که نمی دونم چه جوری باید ازش حرف بزنم!

بهمن ماه پارسال یادمه یه بعداز ظهری که دلم خیلی گرفته بود به پیمانه گفتم : من سال ۸۵ می رم مکه! به هر طریقی که شده می رم . پیمانه گفت : " انشاءالله ،  خیلی از ته دل گفتیا " گفتم : چون می خوام برم .

یه هفته ای از این ماجرا گذشت ، یه روز صبح توی ماشین که داشتم با پیمانه و بابا می رفتم دفتر ، رادیو اعلام کرد : افرادی که بهار ۸۳ برای حج عمره ثبت نام کردن باید برن و کاروان خودشونو واسه سال ۸۵ انتخاب کنن . اشکام همین جوری میومدن . به بابا گفتم : یعنی باید از ۲ سال قبل اقدام کرد؟ گفت : بله بابا جان . گفتم لابد پیمانه تو دلش می گه چه خوش خیال بود خواهر من !

رفتم دفتر ، دلم پُر بود ، تو خیال خودم بودم که بابا صدام زد . گفت : کِی امتحان داری؟ گفتم اول تیرماه . یه کاغذ داد دستم . گفت : باید بری کاروان انتخاب کنی ، سال ۸۳ ثبت نامت کردم !!!

نه گریه کردم ، نه خندیدم ، نه جیغ زدم ... بُهت زده نگاش می کردم . نمی دونستم چی بگم ... فقط گفتم بابا ، خیلی دوستت دارم .

و حالا مسافرم . بیست و سوم اردیبهشت ، بی حرف پیش ، اگه خدا بخواد میرم مدینه و از اونجا هم مکه .

از همتون خداحافظی می کنم . دلم هم براتون خیلی تنگ می شه.

یاعلی

 

 

+ 16:11
جمعه 18 فروردین1385
صهبا
 

وقتی بهم گفت :

" بر سر ِ چشم های تو جنگ می شود

جای من درون دلت  تنگ  می شود !!! "

 

                                    به ذهنم رسید که بگم :

 

گلکم !

 چشم های من بهانهء جنگ نیست

در  دلم  فضا  برای  تو  تنگ  نیست

 

سنگ  هم  به یک نگاهِ تو خاک شد

قلب من که کمتر ازدل سنگ نیست

 

خواستم تو را به شعر کِشم ولی ،

شعر در قیاس ِ با تو قشنگ نیست

 

یاعلی

 

  

+ 10:7
چهارشنبه 16 فروردین1385
ساغر ، تهی از صهبا و بی پیمانه معنا نداره !
 

سلام .

دیشب صهبا (تنها برادرم) متنی برام نوشت که دلم نیومد شما نخونید .

خواهرم پیمانه قلم شیرین و خوشی داره و همه اینو می دونن اما هنوز که هنوزه وقتی نوشته های جسته گریختهء صهبا رو می خونم ، شوکه می شم .

فقط تا یادم نرفته بگم من هنوز منتظر نظرهای شما در دل نوشتهء دوازدهم هستم !

 

و حالا صهبا ...

(( شعر گاه آخرین بهانه میشود
برای زیستن
همدمی برای لحظه ای گریستن
شعر گاه سنگریست
و گاه خنجری...
شعر نیز رو سیاه یا سپید میشود
شعر هم شهید میشود !!!
...
گاه فرصتی که دست میدهد
قصه ها و غصه هایت را
استعاره میکنی
مینویسی و دوباره پاره میکنی
........
هر زمان که لب گشوده ای
از کسی و از نگاه کسی سروده ای
گیسوان او قصیده اند
چشم های او غزل
پیکرش جویبار
طعم خنده اش عسل...
...
...بر سر چشم های تو جنگ میشود...
جای من درون دلت تنگ میشود... ))

 

یاعلی

 

+ 15:21
جمعه 5 اسفند1384
نمی دونم اسمش چیه!
امروز پنجم اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار است .

یک سال از رفتن تو می گذره و یک عمر از مردن من !

هنوز بُهت زده ام . هنوز یه علامت سوال بزرگ بالای ابر ِ ذهنم ایستاده و هیچ جوابی براش پیدا نشده.

- پنجم  اسفند

 گفتی : تمام

برات نوشتم : خوب من ! از من چه می خواهی تو آخر ؟ رفتنم را ؟ یا به قولی بی تو از تنهائی و بی همزبانی، مُردنم را ؟ ...

گفتی : ...

نه ! دیگه نمی خوام تکرار کنم گفته هاتو ، شنیده هامو ...

و امروز یک سال از رفتن تو می گذره و یک عمر از مردن من

- ششم اسفند

با یه تسبیح چوبی - تبرّک کربلا - رفتم سر جلسه ء کنکور اما نیمه شب بود که دیدم چشمام توی بیمارستان باز شد . همه گفتن : "ساغر به زندگی برگشت" اما ...

فقط من می دونم و من که ( یه ساغر روز ششم اسفندِ ۸۳ مُرد و یه ساغر متولد شد) . یه ساغر ِ دیگه! نه تو می شناسیش ، نه من ، نه ... نه ... نه ...!

نمی دونم چه جور از حال ِ امروزم بگم ؟!

ساغر یک ساله شده و ایستاده ، داره پوستهء قبلی ِ خودش رو نگاه می کنه ، همون پیلهء قدیمیش که چسبیده به درخت خاطراتش و ...

دیگه کافیه

والسّلام .

 

+ 16:38
دوشنبه 1 اسفند1384
جایگزین دل نوشته ی هشتم !
سلام

چون یکی از اساتیدم دو سه تا ایراد درست و حسابی از دل نوشته ء هشتم گرفت بَرش داشتم تا اصلاحش کنم .

خیلی ازتون ممنونم که توجه می کنید و نظر می دید . باور کنید بزرگ ترین محبت رو در حق این نوپا میکنید .

بازم منتظر راهنمائی هاتون هستم .

یاعلی

+ 15:36
شنبه 29 بهمن1384
دل نوشته ی هفتم
 

سلام

می خواستم چیزی ننویسم ، دو دل بودم اما بازم انگشتام رفت روی این کلیدها و نوشت "سلام"

دلم می خواد هروقت حس و حال خوبی دارم بیام اینجا و مطلبی یادداشت کنم اما امروز خوب نبودم . نمی دونم چمه ، دقیقاْ چی اذیتم می کنه ... فقط می دونم خیلی خسته ام .

می دونی؟ وقتی خیلی تلاش می کنی و به در بسته می خوری ، وقتی همهء زورتو می زنی و دست آخر هیچی به هیچی ، وقتی کلی مایه می ذاری و حتی اتفاقی شبیه پیش بینی تو نمیفته ... آدم بدجور تو ذوقش می خوره ! نه ؟

حالا تازه کاش فقط یه بار و یه موضوع بود ! تصور کن سالی که داره به پایان می رسه پر بوده باشه از همهء این تیرهایی که به هدف نخوردن ! چی می کِشه آدم ؟

نمی خوام خدای ناکرده ناشکری کنما ، نه . اتفاقای خوبی هم افتاد امسال . مثل قبولیم برای ارشد یا همین چاپ کتابم که اگرچه خیلی هم اهمیت نداشتن اما دست کم منو از رخوت این سال خروس نشان خارج کردن .

اصلاْ امروز همین فکر و خیالا منو ریخت به هم . هرچی برگشتم عقب دیدم چه روزایی داشتم ! دلم گرفت . اونقدر روزای پرتلاطم و پرجنجالی رو پشت سر گذاشتم که وقتی بعضیاشون یادم میومد شک می کردم مال امسال باشن . باورکنید انگار سال ۸۴ به اندازه ۸۴ سال برام طول کشید .

وای . نمی دونم چرا دارم انرژی منفی می دم . منو ببخشید . شایدم بهونه کردم باهاتون درد دل کنم . شاید دلم می خواد پیام های قشنگتون بهم بگه این قدرا هم همه چیز بد نبوده . شاید هم ...

نمی دونم !

پر حرفیامو ببخشید .

یاعلی

+ 13:34
یکشنبه 23 بهمن1384
مقدمه ای که مقدم نشد!

سلام


شاید بهتر بود این نوشته در ابتدای وبلاگم میومد اما نشد !


دو - سه شب پیش دوست خوبم آقای محمد رحیمی زاده باهام تماس گرفتن و ازم خواستن هروقت online شدم به ایشون هم اطلاع بدم تا مطلبی رو بهم بگن . ساعت ۳۰/۱۱ شب بود که اومدم روی خط ، آدرسی بهم دادن که وقتی صفحش باز شد دیدم طرح جلد و عنوان کتابم جلوی رومه . فهمیدم که باز هم شرمندهء محبت این عزیز شدم ، درواقع طراحی و ساخت این وبلاگ توسط "آقای رحیمی زاده" صورت گرفته که البته زحمت طرح جلدم هم خودشون متحمل شدن . بهم گفتن هدیهء چاپ کتابمه و واقعاْ نمی دونستم (و نمی دونم) چی باید بگم . من نه در حد و اندازهء این همه لطف هستم و نه چیزی در چنته دارم که تو قالب به این قشنگی بریزم . شاید بشه گفت این لباس به تن هنر نداشتهء من زار می زنه اما بی ادبیه اگه این هدیهء ارزنده رو بلا استفاده بذارم . به همین خاطر شما دوستای خوبم کمکم کنید تا نوشته های بی مایهء من به محک نقد شما جون و قدرتی بگیره ، بلکه من هم از خجالت دوست عزیزم در بیام . من سعی می کنم از هر فرصتی استفاده کنم و مطالبم رو (چه اونهایی که در کتابم اومدن و چه اونهایی که بنا به دلیلی حذف شدن) در این صفحه بنویسم . از شما نازنینی هم که وقت می ذارید و نظری به اونها می ندازید خواهش می کنم من رو از راهنمایی و نظر سازندهء خودتون بی بهره نذارید.



* توضیح:


مجموعهء " این یک شعر نیست " اولین اثر من است که با حمایت گرم خونواده و تشویق همه جانبهء دوستان خوبم توسط نشر "حوض نقره" منتشر شده که مشتمل به سه دفتر است . دفتر اول اشعار عروضی ( غالبا غزل و ندرتا مثنوی یا دوبیتی ...) دفتر دوم اشعار نو (عروضی) و دفتر سوم اشعار سپید که هیچکدوم خالی از ایراد نیستن .



ملتمس دعا : ساغر



یاعلی

+ 17:11