تبليغاتX
این یک شعر نیست
پنجشنبه 25 اسفند1384
بهار یه
- بهار ، بهانهء سرسبزیست ،

برای روئیدن ،

برای تازه شدن ،

برای باریدن به خاطرات مبهم و یخ بسته و غبارآلود

اقامهء دو سه رکعت نماز ِ عشق و سجود

- ببین چگونه بهار

سکوت ِ سرد زمستانی ِ گلستان را

و قهر ِ تلخ درختان و ساقه ها با برگ

و انجماد غم انگیز چشمه ساران را

به چند شاخهء گل

و چند قطرهء باران پاک نوروزی

و چند نغمهء شاد

شکست و ویران کرد!

- ببین چگونه بهار

جوانه های محبّت ، نثار این همه بی مِهری و جفای دوران کرد !

- همیشه باغ ِ وجودت شکوفه باران باد

بهار پُر گل عمرت ، بدون پایان باد

 

یاعلی

 

+ 17:36
سه شنبه 2 اسفند1384
دل نوشته ى دهم
نمی دانم ...

آمدنت را خواب دیدم یا رفتنت را ؟

به گمانم هر دو !

چه شیرین بود آمدنت  ،

مثل رویاهای کودکانه ، با تبسمی آسمانی همراه

کوتاه  ...

کوتاه ...

کوتاه ...

و چه تلخ و آشفته بود رفتنت ،

مثل آمدنت بی خبر ، ناگهان

ولی همچون کابوس ، پریشان ، بی پایان

کلید بیداری از این کابوس به دست های سرد مرگ سپرده شده

چقدر مشتاق بیداریم

و چقدر به آسمان نزدیک !!!

 

 

+ 16:54
دوشنبه 1 اسفند1384
دل نوشته ى نهم
تو را ...

نمی شود آسان دید

نمی شود چو گلی پاک از میان گل های یاس و مینا چید

تو را - شکوفه ء زیبای سیب - نمی شود بوئید

تو را - کتیبه ء جاوید آسمانی حق - نمی شود بوسید

تو خوش ترین قصیده ء ناسروده ء تاریخی

که وزن دلنشین تو را نمی توان سنجید

تو شادِمانه ترین قصّه های دنیایی

بدون یاد تو هرگز نمی شود خندید

تو جاودانه ترین لحظهء حیات منی

که با طلوع تو خورشید هستیَم تابید

تو دست گرم و پُر از مِهر آسمان منی

که باز بغض نگاهم به زخمه ات بارید .

 

 

+ 15:52
چهارشنبه 26 بهمن1384
دل نوشته ی ششم
 

(امروز هوای تهران بهشتی بود! بارون منو یاد این قطعه انداخت . تقدیم به تو که بارونو خیلی دوست داری...)

بغض آسمون سنگین تر از اونه که با نَم نَم  بارونی سبُک بشه

رگباری لازم است ، سیل آسا ، ویرانگر ، بی امان

این نگاه پُر غم اصلاْ خیالِ چشم بستن نداره

چنان خیره است که غیر از تسلیم برات چاره ای نمی ذاره

حتی فرصت نداری چترت رو باز کنی (اگرهم باز کنی خاصیتی نداره!)

فقط باید خیس بشی ، راهِ دیگه ای نیست .

چشمای منم امروز بدجوری آسمونی شدن ...

مراقب خودت باش !!!

 

 

+ 19:50
سه شنبه 25 بهمن1384
دل نوشته ی پنجم
جانِ من !


در کنارم نیستی تا سُنبلهء گیسوانت را در آسیای نوازش دستانم آرد کنم ،


در کنارم نیستی تا با آب دیده آردها را خمیر سازم ،


در کنارم نیستی تا در کورهء نگاهت از خمیر نان بپزم ،


در کنارم نیستی تا یک لقمه نان عشق نثارت کنم !!!


+ 19:40
یکشنبه 23 بهمن1384
دل نوشته ی چهارم


- سلام رهگذر


خوش آمدی به خلوت این راه خالی از عابر


خوش آمدی به هیاهوی این سکوت بی وقفه


چه لحن خوش آیند ساده ای داری


چقدر خوشحالم


صدایت آشناتر از آشناست ، باور کن ... دلم تکانی خورد


تو از کدام سپیده طلوع کرده ای که می دانی : برای ظلمت شبهای من ستاره کافی نیست؟


تو موج پر تب و تاب کدام دریائی که باز می دانی :


رکود یکسر این زندگی به دست طوفانیت شکسته خواهد شد؟


- سلام رهگذر


خوش آمدی به تماشای این غروب رویائی


در این شعاع سرخ دل انگیز ،


چقدر تنهایم ، چقدر زیبائی


تو از دیار سبز کدام عاشق آمده ای که عطر قلب نجیبت فضای غمکده ام را به عشق آغشته است؟


خوش آمدی به خانهء قلبم ، اگرچه صاحب آن ، غمین و سرگشته است !


- سلام رهگذر


گذشتنت حقیقت تلخی است ، ولی چه باید کرد؟


تو نیز خواهی رفت ! تو نیز خواهی رفت ،


چرا که رهگذی و ماندنت چه منافات فاحشی دارد با نامت


و بودنت تو را به مسلخ نابودی می کِشد آرام


تو می روی چون باد


به دست خدا می سپارمت آشنای غریب


نمی روی از یاد ،


نمی روی از یاد!


+ 17:14