به نام تو
با یک سلام ساده غزل فتح ِباب شد
یک عمر عاقلی همه نقش ِ بر آب شد
چیزی شبیه ِ حادثه در من حلول کرد
وقتی دلم برای نگاهت خراب شد
دیگر کسی حریف ِ من ِ عاشقت نبود
ساعت ، مسیر ِ عقربهء التهاب شد
گاهی تمام ِ ثانیه ها نور بود و شور
گاهی جهان قصیده ای از اضطراب شد
هر لحظه ام بدون ِ تو یک قرن می گذشت
تقویم و روز و ماه و زمان بی حساب شد
با این وجود حال ِ خودم سخت خوب بود
انگار سرنوشت ِ دلم انتخاب شد
احساس می کنم که رسیدن به عشق تو
تنها دعا نبود ، ولی مستجاب شد !...*
*تک مصرعی که آقای جعفر آذری غزلش را نسرود تا (من غزل شوم)...
برامون دعا کنید .
یاعلی
سلام
چند ماه پیش توی کلاس پیانوی استاد احتشامی با
مهربونی به نام غزل آشنا(تر) شدم . نازنینی که
برازنده ترین اسم عالم رو براش انتخاب کرده بودن .
اگه قرار بود هرکس با صفت مشخصش نامیده بشه،
غزل فقط و فقط غزل بود!
امروز آخرین سروده اش رو خوندم و حیفم اومد شما
نخونیدش .
حتما نظرتون رو دربارهء این شعر برای من و غزل
بنویسید .
می خوام اونم بدونه چقدر همه تون دوست داشتنی
هستید ، بلکه افتخار بده و تو جمع وبلاگ نویس ها
باقی بمونه !
می خواهم از فکرت بپرهیزم ، خداحافظ
این نامه ها را دور می ریزم ، خداحافظ
دیگر نگو سو تفاهم بود بین ما
از داستان های تو لبریزم ، خداحافظ
بی شک خیالت را به آهویی دگر دادی
بگذار از دام تو بگریزم ، خداحافظ
دست از نگاه پر دروغت می کشم ، آن را
بر گردنی دیگر می آویزم ، خداحافظ
چون تازه رودی از نگاه پاک من بگذر
اینجا اسیر دست کاریزم ، خداحافظ
حالا تو در خوابی و من تا صبح می بارم
خورشید بی مهر سحرخیزم ! خدا حافظ
از حال و روز و روزگار من چه می پرسی
باشد...بدان...خیلی غم انگیزم ، خداحافظ
هر روز با رنگی به سویم آمدی ، من ، باز
آن دختر مغرور پاییزم ، خداحافظ
حال و هوایت را به نسیان می دهم ، این بار
می خواهم از فکرت بپرهیزم ، خداحافظ .
غزلم بسیار از بودنت ممنونم .
http://safaresokout.blogfa.com/
یاعلی
سلام
من متولد تیر ماه هستم و شاید جالب باشه اگه بدونید " من دو بار در تیر به دنیا اومدم!!! "
این غزل هم به مناسبت رسیدن سالگرد تولدم ...
بعد از آن شعرهای زنده به گور
آنک آنک رسیده وقت عبور ↓
از گذرگاه لحظه های سکوت
لحظه هائی که می کنند ظهور ↓
در اتاقی که عطر پاک تو از
خشت خشتش به ذهن من که خطور ↓
می کند ، باید این قلم بدود
مثل پروانه سوی مرکز نور ...
باز هم از تو شعله ور بشود
از تو - ای نازنین غرق غرور -
******
دیگر این دل برای ما نشود ↓
دل که او را تو خوانده ای به حضور
این غزل هم دوباره سهم تو شد
سهم آن چشم های مست صبور
سهم آن چشم ها که پر شده اند
از نگاهی به آن ستارهء دور !
یاعلی
سلام
من چیزی ندارم بگم جز اینکه از یک سال با شما بودن به خودم می بالم .
این خونهء کوچیک صمیمی خیلی چیزا به من داد که گاهی احساس می کنم شاید لایقشون نبودم . پنجره های رو به آسمونش رو هر بار باز کردم ستاره ای گرم تر و روشن تر از خورشید چیدم تا باور کردم تو هستی و من ...
این روز قشنگ رو بهونه می کنم تا به همه بگم :
این غزل را برای تو گفتم ، در شبی از حضور تو سرشار
تا بدانی تو را دوست دارم . "شعر" زیباترین شکل اقرار!
شعر ِ من مثل عشقم قدیمی است ، مثل افسانه ها ، باستانی
مثل شکلی که بر سنگ حکّ است ، مثل نقشی به دیوار ِ یک غار
کاش می شد شبیه صدایت ، شعری از جنس ِ باران بگویم
بیت هایش به وزن نگاهت ، هم ردیف و خوش آهنگ و تب دار!
من ولی با تمام ِ وجودم ، در شب ِ سردی از بهمنی گرم
رو بروی خیالت نشستم ، با غرور و مباهات ِ بسیار ...
این غزل را برای تو گفتم ، مثل انبوهی از شعرهایم
تا بدانی تو را دوست دارم .
تا بدانی تو را ...
تا بدانی تو را ...
تا بدانی تو را ...
" " " باز تکرار !!!
ضمناْ باز هم از محمد رحیمی زادهء عزیز http://www.medade-porrang.blogfa.com/ که سیصد و شصت و پنج روز ِ پیش منو با بهترین دوستانم پیوند زد تشکر می کنم .
یاعلی
سلام
بهونه کردم یلدا رو تا حرف بزنم . با دلی چنان سرشار که نمی دونه از کجا شروع کنه!
گفتم ، شاید امشب که از همهء شبا طولانی تره ، اونقدر وقت داشته باشم که قصیدهء دلتنگیمو برای(تو) بخونم . گفتم شاید امشب که از همهء شبا بلندتره ، اونقدر فرصت بشه تا جزء جزء نگاهت رو ختم کنم . گفتم شاید تو این شب دیرسپیده ، بشه قصهء هزار و یک شبِ تنهائیمو برات تعریف کنم . گفتم شاید ...
ناگفتنی ترین غزلم رو به بارش است
امشب تمام ِ بودنِ من در کشاکش است
باید (تو) را میان ِ همین بیت ها سرود
این شعر با خیالِ تو در حال زایش است
از عشق ِ تو گذشتن و بی بال و پَر شدن
یک اشتباه ِ فاجعه آمیز ِ فاحش است
عاشق شدم و باورتان هم نمی شود
انگار درد های تنم رو به کاهش است
شیرین ترین هلاهل دنیاست ، زهر ِ عشق
اعجاز ِ این دو قطب ِ مخالف ، ربایش است
در خواب یک پرندهء آزاد دیده ام
تعبیر کرده اند ، که حتماً گشایش است !
بیایید امشب که وقت دعا کردنمون دیرتر تموم می شه ، همدیگه رو از یاد نبریم .
یاعلی
اینجا کسی به جز دل ما بی قرار نیست
اصلاً برای غربت ِ دل اعتبار نیست
تعجیل در نجات ِ نگاهی که عاشق است
یا قصه ای ، حکایتی از " انتظار" نیست
درمان ِ زخم ِ کاری ِ قلبت ضروری است
اینجا ولی نشانه ای از اضطرار نیست
دنبالِ قاب ِ خاطره هایت نباش ، چون
در چارچوبِ غم زده اش جز غبار نیست
هی دانه دانه می شمُری ، آه می کشی
گفتم که جمع ِ سنگی اشان درشمار نیست
حالا که خوب گشتی و آواره تر شدی ...
دیدی کسی به جز دل ِ ما بی قرار نیست؟!
یاعلی
************************
دوباره سلام
بعداز ظهر چهارشنبه است . اومدم سری بزنم به پُست آخر ، دیدم سیل محبت شما نازنینانه که مثل همیشه و بیشتر از همیشه تمام خستگی رو ازم گرفت ! یک مرتبه احساس کردم باید از عزیز ِ مهربون ، محمد رحیمی زاده http://www.medade-porrang.blogfa.com/ -که نمی دونم به حق کلمهء دوست چقدر براش کوچیکه - تشکر کنم به خاطر ساخت این وبلاگ و هدیه ای که شاید شبیهش رو هرگز نتونم از کسی بگیرم . همهء شما خوبان رو از لطف اونه که اینجا دارم و هزارها بار ازش تشکر می کنم .
یاعلی
یک پنجره نگاه ، یک حسٌ ناشناس
یک انتظار ِ سخت ، مملُوٌ ِ از هراس
چشمم به ساعت است ، گوشم به زنگ در
محتاج ِ یک خبر ، بی تابِ یک تماس
تا کِی به نیٌتت ، هی فال پشتِ فال ؟
هی نذر پشتِ نذر ؟ هی تاس پشتِ تاس؟
به به ! نگاه کن : یک جفت شیش ِ ناز
تق تق صدای در ، من گیج و بی حواس
یک خانه التهاب ، یک سینه اشتیاق
ای وای ! این توئی، لبریزم از سپاس
دستان من سوال ، عطر تنت جواب
یک گفتگوی سبز ، من پیچکم ، تو یاس !
(تقدیم به بهشتی ترین یاس عالَم)
یاعلی
من توبه کردم از تو و عشقت در این سفر
دیگر تمام خاطره ها را ز سر ببر
رفتم دخیل بستم و گفتم : دگر خلاص
حالا کلاغ پر ، دلِ معصوم ساده پر
دیدی چقدر راحت و یکباره آمدم؟
اکنون سوار ثانیه ها رفتم از نظر
می خواستم همیشه بمانم کنار تو
اما چقدر زحمت بی جا و درد ِ سر؟
این نامه حکم رسمی پایان راه ماست
فردا که می روم ، تو نگوئی : چه بی خبر!
زیبا قسم به قبله فراموش کن مرا
بگذار جای من برسد باز ، یک نفر ...
نمی دونم می خوام چی بنویسم . فقط اومدم که ...
روزهای عجیبی رو می گذرونم . می دونی ؟ من معنی سختی رو می دونم . معنی بیماری رو می دونم .
روز های پر درد ... گذشتن
شب های پر تب ... گذشتن
اما ... هیچ وقت با دوریت کنار نیومدم !!!
این واژه ها عصارهء قلبی شکسته اند
اینجا برای عرض ارادت نشسته اند
یارای شرح داغ فراقت نمانده بود
این ها کمر به همتِ تشریح بسته اند
معنای عاشقی همه در اختیار توست
بازآ که عاشقان همه بی تاب و خسته اند
ای آشیان دست ِ تو ماوای صد بهار
در مقدمت شکوفه و گُل دسته دسته اند
نگشوده پَر دلی که اسیرت نگشته است
زندانیان کوی تو از بند رسته اند !
یاعلی
دوباره مشغله و قصّهء گرفتاری
دوباره تُندی و یک ماجرای تکراری
دوباره دردِ سر ِ کار و نامه و آمار
برای خَلق بهانه چه قدرتی داری
همیشه دلهره از قهر و کینه و پاپوش
مدام واهمه و ترس از اینکه سرباری
چه طنز تلخ ِ عجیبی است بودنت بامن
و این نمایش بیهوده ء وفاداری
چقدر غصّه و ماتم ؟ تورو خدا بس کن
شبیه مرثیه ای ، یک سرود غمباری
به آسمان محبت بیا نگاهی کن
برای باور شادی چه چیز کم داری
عزیز خستهء خوبم ، خودت قیامی کن
وگر نه از من ِ تنها نمی رسد یاری !!!
میان این دل و آن دل خودت قضاوت کن
از این گلایه چه حاصل ؟ خودت قضاوت کن
از آن زمان که چو اشکی فتادم از چشمت
مصیبتم شده کامل ، خودت قضاوت کن
کجا روم من از این در که هست موج دلم
به روی ماه تو مایل ، خودت قضاوت کن
خیال ناز تو جان می دهد به من ، لیکن
نگاه سرد تو قاتل ، خودت قضاوت کن
گسسته رشتهء مهرت به تیغ جور و جفا
کجاست حلقهء واصل ؟ خودت قضاوت کن
نمی رود به ره عقل پای دل حتی
در این هجوم دلایل خودت قضاوت کن
تمام دار و ندارم بهای عشق تو گشت
شد این معامله باطل ، خودت قضاوت کن !
تو همان خاطره ء مبهم جاویدانی
تو همان قصهء تکراری بی پایانی
تو به شیرینی یک دلهره قبل از دیدار
بوی ناب چمن و خاک پس از بارانی
همچو رازی که همه فکر مرا پر کرده
همه جا حاضر و از دیدهء من پنهانی
غزل چشم تو را یک شبه از بر کردم
همهء عمر ولی در نظرم می مانی
دل خاموش مرا یاد تو جان بخشیده
تو که بر زخم دل نازک من درمانی
من خود باخته از عشق چنین می ترسم
برهان خاطرم از وسوسه شیطانی
به همان قبله که چشمان تو از یادم برد
تو تسلای دل کافر من ، ایمانی .
سپر زمین زده ام در جدال چشمانش
و بی جواب شدم در سوال چشمانش
دو پیک پاک نگاهش عنانم از کف برد
چه گرم و مست شدم خوش به حال چشمانش
من از بهشت به دیدار رویش آمده ام
و راز وسوسه ام سیب کال چشمانش
دو شاخه نرگس پائیزه نذر خواهم کرد
بود که قرعه زند بر وصال چشمانش
دگر دعا و نمازم به هیچ نستانید
سپرده ام دل و دین را به فال چشمانش
اگر به خلوت زیبای او رهی یابم
شوم چو دانه ی اشکی وبال چشمانش
همیشه شعر سرودم به وزن لبخندش
ردیف این غزلم شد خیال چشمانش

