سلام
گاهی یه اتفاقایی می افته که آدم هیچ جور نمی تونه ازشون حرف بزنه ، حتی نمی تونه خودش درست بهشون فکر کنه !
یه اتفاق توی ژرف ترین نقطهء روح ، توی قرمزترین جریان خون ، توی گرم ترین نفس ها ، توی موندگارترین ثانیه ها ... اصلاً چی دارم می گم ؟ یه اتفاق شیرین تهِ تهِ تهِ دل!
اون وقته که کسی حرفت رو نمی فهمه ، احساست رو درک نمی کنه و اون وقته که میای و می نویسی ، هرچند این دفعه اطمینان نداری بتونی حقّ مطلب رو ادا کنی !!!
غزل این بار ،حالم را نفهمید
کسی معنای فالم را نفهمید
تمام ِخاطرم خاکستری شد
نفس در عمق جانم بستری شد
شبم از کوچه های خواب برگشت
لبم از چشمه ات ،بی آب برگشت
لغت در تار و پودم موج برداشت
خیال ِ از تو گفتن ، موج برداشت
تو را در بیسُتون فریاد کردم
وَ از فرهاد ، شیرین یاد کردم
برایت مثنوی از جان سرودم
من از دریای بی طوفان سرودم
تو از جنسی که می گفتم نبودی
تو را هرجا که می جُستم ، نبودی
تمام واژه ها را پاک کردم
به غیر از تو ، جهان را خاک کردم
ولی بغض ِکلامم ، وا نشد باز
زبان ِ شعر من شیوا نشد باز
حضورت را به جانم ، جا کُن ای عشق
مرا - گم گشته ام - پیدا کن ای عشق
و دیگه اینکه شبای قدر نزدیکه . باشه که حضرت ِ دوست ، توی این شب های بهشتی ، بهترین تقدیر رو برامون رقم بزنه .
یاعلی

