سلام
معمولاً وقتی تصمیم به نوشتن می گرفتم ، که یه چیزی تو ذهنم باهام کلنجار می رفت . اما این بار ...
شاید بوی مِهر ، منو یاد ِ باغ ِ بی خزون حضور شما انداخت .
***********
هرسال دَم دَمِه های پائیز ، یه حال بدی میومد سراغم . انگار تموم ِ بادهای سرد می وزیدن به من تا ابری بشم ، بی برگ بشم ، سرد بشم و خلاصه برم که زمستون بشم .
اما امسال خیلی خوبم . خزون فقط زده به غصٌه هام.
می بارم ، اما نه از غم . می وزم ، اما نه با درد . می ریزم ، اما نه از بارِ ِ سنگین ِ دلتنگی .
امسال پائیز رنگارنگم کرده ، پائیز خوش عطر و قشنگم کرده و من هر چی فکر می کنم ...
(خوبه که خوبم . اینکه "چرا خوبم" زیاد گفتنی نیست)
تو چی ؟ بوی نم و بادِ پائیز واسهء تو چه حسٌ و حالی کادو آورده؟
دوست دارم هرکی هرچی از مِهر گرفته ، بذاره وسط و باهم بشیم یکی از هزار رنگِ این روزا !
موافقی ؟
پس ... یاعلی
یک پنجره نگاه ، یک حسٌ ناشناس
یک انتظار ِ سخت ، مملُوٌ ِ از هراس
چشمم به ساعت است ، گوشم به زنگ در
محتاج ِ یک خبر ، بی تابِ یک تماس
تا کِی به نیٌتت ، هی فال پشتِ فال ؟
هی نذر پشتِ نذر ؟ هی تاس پشتِ تاس؟
به به ! نگاه کن : یک جفت شیش ِ ناز
تق تق صدای در ، من گیج و بی حواس
یک خانه التهاب ، یک سینه اشتیاق
ای وای ! این توئی، لبریزم از سپاس
دستان من سوال ، عطر تنت جواب
یک گفتگوی سبز ، من پیچکم ، تو یاس !
(تقدیم به بهشتی ترین یاس عالَم)
یاعلی

