تبليغاتX
این یک شعر نیست
پنجشنبه 25 اسفند1384
بهار یه
- بهار ، بهانهء سرسبزیست ،

برای روئیدن ،

برای تازه شدن ،

برای باریدن به خاطرات مبهم و یخ بسته و غبارآلود

اقامهء دو سه رکعت نماز ِ عشق و سجود

- ببین چگونه بهار

سکوت ِ سرد زمستانی ِ گلستان را

و قهر ِ تلخ درختان و ساقه ها با برگ

و انجماد غم انگیز چشمه ساران را

به چند شاخهء گل

و چند قطرهء باران پاک نوروزی

و چند نغمهء شاد

شکست و ویران کرد!

- ببین چگونه بهار

جوانه های محبّت ، نثار این همه بی مِهری و جفای دوران کرد !

- همیشه باغ ِ وجودت شکوفه باران باد

بهار پُر گل عمرت ، بدون پایان باد

 

یاعلی

 

+ 17:36
یکشنبه 21 اسفند1384
دل نوشته ى یازدهم
 

دوباره مشغله و قصّهء گرفتاری

دوباره تُندی و یک ماجرای تکراری

 

دوباره دردِ  سر ِ کار  و نامه  و آمار

برای خَلق بهانه چه قدرتی داری

 

همیشه دلهره از قهر و کینه و پاپوش

مدام واهمه و  ترس  از اینکه سرباری

 

چه طنز تلخ ِ عجیبی است بودنت بامن

و  این  نمایش  بیهوده ء  وفاداری

 

چقدر غصّه و ماتم  ؟  تورو خدا بس کن

شبیه مرثیه ای ،  یک سرود غمباری

 

به آسمان  محبت بیا نگاهی کن

برای باور شادی چه چیز کم داری

 

عزیز خستهء  خوبم ، خودت قیامی کن

وگر نه از من ِ تنها نمی رسد یاری !!!
 

+ 15:58
جمعه 12 اسفند1384
نکته !
 

سلام

امروز ۱۲/۱۲ شمسی *** ۳/۳ میلادی *** ۲/۲ قمری است .

اتفاقی بسیار نادر !!!

روز خوب و به یاد موندنی داشته باشید .

یاعلی

 

+ 16:27
جمعه 5 اسفند1384
نمی دونم اسمش چیه!
امروز پنجم اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار است .

یک سال از رفتن تو می گذره و یک عمر از مردن من !

هنوز بُهت زده ام . هنوز یه علامت سوال بزرگ بالای ابر ِ ذهنم ایستاده و هیچ جوابی براش پیدا نشده.

- پنجم  اسفند

 گفتی : تمام

برات نوشتم : خوب من ! از من چه می خواهی تو آخر ؟ رفتنم را ؟ یا به قولی بی تو از تنهائی و بی همزبانی، مُردنم را ؟ ...

گفتی : ...

نه ! دیگه نمی خوام تکرار کنم گفته هاتو ، شنیده هامو ...

و امروز یک سال از رفتن تو می گذره و یک عمر از مردن من

- ششم اسفند

با یه تسبیح چوبی - تبرّک کربلا - رفتم سر جلسه ء کنکور اما نیمه شب بود که دیدم چشمام توی بیمارستان باز شد . همه گفتن : "ساغر به زندگی برگشت" اما ...

فقط من می دونم و من که ( یه ساغر روز ششم اسفندِ ۸۳ مُرد و یه ساغر متولد شد) . یه ساغر ِ دیگه! نه تو می شناسیش ، نه من ، نه ... نه ... نه ...!

نمی دونم چه جور از حال ِ امروزم بگم ؟!

ساغر یک ساله شده و ایستاده ، داره پوستهء قبلی ِ خودش رو نگاه می کنه ، همون پیلهء قدیمیش که چسبیده به درخت خاطراتش و ...

دیگه کافیه

والسّلام .

 

+ 16:38
سه شنبه 2 اسفند1384
دل نوشته ى دهم
نمی دانم ...

آمدنت را خواب دیدم یا رفتنت را ؟

به گمانم هر دو !

چه شیرین بود آمدنت  ،

مثل رویاهای کودکانه ، با تبسمی آسمانی همراه

کوتاه  ...

کوتاه ...

کوتاه ...

و چه تلخ و آشفته بود رفتنت ،

مثل آمدنت بی خبر ، ناگهان

ولی همچون کابوس ، پریشان ، بی پایان

کلید بیداری از این کابوس به دست های سرد مرگ سپرده شده

چقدر مشتاق بیداریم

و چقدر به آسمان نزدیک !!!

 

 

+ 16:54
دوشنبه 1 اسفند1384
دل نوشته ى نهم
تو را ...

نمی شود آسان دید

نمی شود چو گلی پاک از میان گل های یاس و مینا چید

تو را - شکوفه ء زیبای سیب - نمی شود بوئید

تو را - کتیبه ء جاوید آسمانی حق - نمی شود بوسید

تو خوش ترین قصیده ء ناسروده ء تاریخی

که وزن دلنشین تو را نمی توان سنجید

تو شادِمانه ترین قصّه های دنیایی

بدون یاد تو هرگز نمی شود خندید

تو جاودانه ترین لحظهء حیات منی

که با طلوع تو خورشید هستیَم تابید

تو دست گرم و پُر از مِهر آسمان منی

که باز بغض نگاهم به زخمه ات بارید .

 

 

+ 15:52
دوشنبه 1 اسفند1384
جایگزین دل نوشته ی هشتم !
سلام

چون یکی از اساتیدم دو سه تا ایراد درست و حسابی از دل نوشته ء هشتم گرفت بَرش داشتم تا اصلاحش کنم .

خیلی ازتون ممنونم که توجه می کنید و نظر می دید . باور کنید بزرگ ترین محبت رو در حق این نوپا میکنید .

بازم منتظر راهنمائی هاتون هستم .

یاعلی

+ 15:36