تبليغاتX
این یک شعر نیست
شنبه 29 بهمن1384
دل نوشته ی هفتم
 

سلام

می خواستم چیزی ننویسم ، دو دل بودم اما بازم انگشتام رفت روی این کلیدها و نوشت "سلام"

دلم می خواد هروقت حس و حال خوبی دارم بیام اینجا و مطلبی یادداشت کنم اما امروز خوب نبودم . نمی دونم چمه ، دقیقاْ چی اذیتم می کنه ... فقط می دونم خیلی خسته ام .

می دونی؟ وقتی خیلی تلاش می کنی و به در بسته می خوری ، وقتی همهء زورتو می زنی و دست آخر هیچی به هیچی ، وقتی کلی مایه می ذاری و حتی اتفاقی شبیه پیش بینی تو نمیفته ... آدم بدجور تو ذوقش می خوره ! نه ؟

حالا تازه کاش فقط یه بار و یه موضوع بود ! تصور کن سالی که داره به پایان می رسه پر بوده باشه از همهء این تیرهایی که به هدف نخوردن ! چی می کِشه آدم ؟

نمی خوام خدای ناکرده ناشکری کنما ، نه . اتفاقای خوبی هم افتاد امسال . مثل قبولیم برای ارشد یا همین چاپ کتابم که اگرچه خیلی هم اهمیت نداشتن اما دست کم منو از رخوت این سال خروس نشان خارج کردن .

اصلاْ امروز همین فکر و خیالا منو ریخت به هم . هرچی برگشتم عقب دیدم چه روزایی داشتم ! دلم گرفت . اونقدر روزای پرتلاطم و پرجنجالی رو پشت سر گذاشتم که وقتی بعضیاشون یادم میومد شک می کردم مال امسال باشن . باورکنید انگار سال ۸۴ به اندازه ۸۴ سال برام طول کشید .

وای . نمی دونم چرا دارم انرژی منفی می دم . منو ببخشید . شایدم بهونه کردم باهاتون درد دل کنم . شاید دلم می خواد پیام های قشنگتون بهم بگه این قدرا هم همه چیز بد نبوده . شاید هم ...

نمی دونم !

پر حرفیامو ببخشید .

یاعلی

+ 13:34
چهارشنبه 26 بهمن1384
دل نوشته ی ششم
 

(امروز هوای تهران بهشتی بود! بارون منو یاد این قطعه انداخت . تقدیم به تو که بارونو خیلی دوست داری...)

بغض آسمون سنگین تر از اونه که با نَم نَم  بارونی سبُک بشه

رگباری لازم است ، سیل آسا ، ویرانگر ، بی امان

این نگاه پُر غم اصلاْ خیالِ چشم بستن نداره

چنان خیره است که غیر از تسلیم برات چاره ای نمی ذاره

حتی فرصت نداری چترت رو باز کنی (اگرهم باز کنی خاصیتی نداره!)

فقط باید خیس بشی ، راهِ دیگه ای نیست .

چشمای منم امروز بدجوری آسمونی شدن ...

مراقب خودت باش !!!

 

 

+ 19:50
سه شنبه 25 بهمن1384
دل نوشته ی پنجم
جانِ من !


در کنارم نیستی تا سُنبلهء گیسوانت را در آسیای نوازش دستانم آرد کنم ،


در کنارم نیستی تا با آب دیده آردها را خمیر سازم ،


در کنارم نیستی تا در کورهء نگاهت از خمیر نان بپزم ،


در کنارم نیستی تا یک لقمه نان عشق نثارت کنم !!!


+ 19:40
یکشنبه 23 بهمن1384
دل نوشته ی چهارم


- سلام رهگذر


خوش آمدی به خلوت این راه خالی از عابر


خوش آمدی به هیاهوی این سکوت بی وقفه


چه لحن خوش آیند ساده ای داری


چقدر خوشحالم


صدایت آشناتر از آشناست ، باور کن ... دلم تکانی خورد


تو از کدام سپیده طلوع کرده ای که می دانی : برای ظلمت شبهای من ستاره کافی نیست؟


تو موج پر تب و تاب کدام دریائی که باز می دانی :


رکود یکسر این زندگی به دست طوفانیت شکسته خواهد شد؟


- سلام رهگذر


خوش آمدی به تماشای این غروب رویائی


در این شعاع سرخ دل انگیز ،


چقدر تنهایم ، چقدر زیبائی


تو از دیار سبز کدام عاشق آمده ای که عطر قلب نجیبت فضای غمکده ام را به عشق آغشته است؟


خوش آمدی به خانهء قلبم ، اگرچه صاحب آن ، غمین و سرگشته است !


- سلام رهگذر


گذشتنت حقیقت تلخی است ، ولی چه باید کرد؟


تو نیز خواهی رفت ! تو نیز خواهی رفت ،


چرا که رهگذی و ماندنت چه منافات فاحشی دارد با نامت


و بودنت تو را به مسلخ نابودی می کِشد آرام


تو می روی چون باد


به دست خدا می سپارمت آشنای غریب


نمی روی از یاد ،


نمی روی از یاد!


+ 17:14
یکشنبه 23 بهمن1384
دل نوشته ی سوم


میان این دل و آن دل خودت قضاوت کن


از این گلایه چه حاصل ؟ خودت قضاوت کن



از آن زمان که چو اشکی فتادم از چشمت


مصیبتم شده کامل ، خودت قضاوت کن



کجا روم من از این در که هست موج دلم


به روی ماه تو مایل ، خودت قضاوت کن



خیال ناز تو جان می دهد به من ، لیکن


نگاه سرد تو قاتل ، خودت قضاوت کن



گسسته رشتهء مهرت به تیغ جور و جفا


کجاست حلقهء واصل ؟ خودت قضاوت کن



نمی رود به ره عقل پای دل حتی


در این هجوم دلایل خودت قضاوت کن



تمام دار و ندارم بهای عشق تو گشت


شد این معامله باطل ، خودت قضاوت کن !


+ 17:13
یکشنبه 23 بهمن1384
دل نوشته ی دوم


تو همان خاطره ء مبهم جاویدانی


تو همان قصهء تکراری بی پایانی



تو به شیرینی یک دلهره قبل از دیدار


بوی ناب چمن و خاک پس از بارانی



همچو رازی که همه فکر مرا پر کرده


همه جا حاضر و از دیدهء من پنهانی



غزل چشم تو را یک شبه از بر کردم


همهء عمر ولی در نظرم می مانی



دل خاموش مرا یاد تو جان بخشیده


تو که بر زخم دل نازک من درمانی



من خود باخته از عشق چنین می ترسم


برهان خاطرم از وسوسه شیطانی



به همان قبله که چشمان تو از یادم برد


تو تسلای دل کافر من ، ایمانی .


+ 17:13
یکشنبه 23 بهمن1384
مقدمه ای که مقدم نشد!

سلام


شاید بهتر بود این نوشته در ابتدای وبلاگم میومد اما نشد !


دو - سه شب پیش دوست خوبم آقای محمد رحیمی زاده باهام تماس گرفتن و ازم خواستن هروقت online شدم به ایشون هم اطلاع بدم تا مطلبی رو بهم بگن . ساعت ۳۰/۱۱ شب بود که اومدم روی خط ، آدرسی بهم دادن که وقتی صفحش باز شد دیدم طرح جلد و عنوان کتابم جلوی رومه . فهمیدم که باز هم شرمندهء محبت این عزیز شدم ، درواقع طراحی و ساخت این وبلاگ توسط "آقای رحیمی زاده" صورت گرفته که البته زحمت طرح جلدم هم خودشون متحمل شدن . بهم گفتن هدیهء چاپ کتابمه و واقعاْ نمی دونستم (و نمی دونم) چی باید بگم . من نه در حد و اندازهء این همه لطف هستم و نه چیزی در چنته دارم که تو قالب به این قشنگی بریزم . شاید بشه گفت این لباس به تن هنر نداشتهء من زار می زنه اما بی ادبیه اگه این هدیهء ارزنده رو بلا استفاده بذارم . به همین خاطر شما دوستای خوبم کمکم کنید تا نوشته های بی مایهء من به محک نقد شما جون و قدرتی بگیره ، بلکه من هم از خجالت دوست عزیزم در بیام . من سعی می کنم از هر فرصتی استفاده کنم و مطالبم رو (چه اونهایی که در کتابم اومدن و چه اونهایی که بنا به دلیلی حذف شدن) در این صفحه بنویسم . از شما نازنینی هم که وقت می ذارید و نظری به اونها می ندازید خواهش می کنم من رو از راهنمایی و نظر سازندهء خودتون بی بهره نذارید.



* توضیح:


مجموعهء " این یک شعر نیست " اولین اثر من است که با حمایت گرم خونواده و تشویق همه جانبهء دوستان خوبم توسط نشر "حوض نقره" منتشر شده که مشتمل به سه دفتر است . دفتر اول اشعار عروضی ( غالبا غزل و ندرتا مثنوی یا دوبیتی ...) دفتر دوم اشعار نو (عروضی) و دفتر سوم اشعار سپید که هیچکدوم خالی از ایراد نیستن .



ملتمس دعا : ساغر



یاعلی

+ 17:11
شنبه 22 بهمن1384
دل نوشته ی اول

سپر زمین زده ام در جدال چشمانش


و بی جواب شدم در سوال چشمانش



دو پیک پاک نگاهش عنانم از کف برد


چه گرم و مست شدم خوش به حال چشمانش



من از بهشت به دیدار رویش آمده ام


و راز وسوسه ام سیب کال چشمانش



دو شاخه نرگس پائیزه نذر خواهم کرد


بود که قرعه زند بر وصال چشمانش



دگر دعا و نمازم به هیچ نستانید


سپرده ام دل و دین را به فال چشمانش



اگر به خلوت زیبای او رهی یابم


شوم چو دانه ی اشکی وبال چشمانش



همیشه شعر سرودم به وزن لبخندش


ردیف این غزلم شد خیال چشمانش

+ 0:10